تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت شصت و پنجم :
- من تو رو راز دار خودم دونستم از حسم به حاتم بهت گفتم ولی تو... تو با این وجود...
هق زد دستانش را روی صورتش گذاشت. او را به آرامش دعوت کردم:
- ساره لطفا آروم باش. اونطوری که فکر میکنی نیست دختر.
با عصبانیت داد زد:
- نمیتونم! نمیتونم!
تهدیدوار انگشتش را برای هر دوی ما تکان داد: اشکهایش را با حرص پاک کرد بعد
بسه دیگه هر چی دروغ گفتین. هیچوقت نمیبخشمتون. برای این کارتون تا
لطفا صبر کنید...
