تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت شصت و چهارم :
- چی؟ چی داری میگی؟ چرا زودتر این رو نگفتی حاتم؟
- چون فکر میکردم منو باور نمیکنی.
چشمهایم تا جایی که امکان داشت گشاد شدند. پس راز حاتم این بود. چیزی که از همهی ما پنهان میکرد این بود! او هم مثل من و تلما با مرگ میجنگید. باید از سرگذشتش باخبر میشدم و میفهمیدم که چه اتفاقی برای او افتاده است. از او سوال کردم و او همه چیز را به طور خلاصه برایم توضیح داد. قلبم فشرده شده بود. و
لطفا صبر کنید...
