تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت چهل و دوم :
وقتی که چند وقت پیش در بالکن ایستاده بودم و آسمان را تماشا میکردم که دستی روی شانهام نشست بهت زده به عقب برگشتم:
- دلم برات تنگ شده بود ساحل جونم.
مرا در آغوش گرفت. ناباورانه پلک زده و اشک در چشمهایم حلقه زد. نمیخواستم گریه کنم. میدانستم دوست ندارد سرخی صورتم را ببیند. بالا را نگاه کردم تا مانع فوران دلتنگیهایم شوم. حریصتر از همیشه او را فشار دادم. دستی روی بلندی لخت موهای
لطفا صبر کنید...
