تحوت به قلم سهیلا عبدی
پارت بیست و دوم :
- فامیل! پس چرا تا حالا ندیده بودمتون؟!
بیتوجه به حرفم پرسید:
-راستی حالا کجا برسونمتون.
با بیتفاوتی تمام نگاهم را به جاده دوختم:
-عمارت رفیعی.
صدای جیغ لاستیک ماشین روی آسفالت بلند شد ماشین در جا ایستاد. مرد جوان رو به من کرد و در حالی که از چشمهایش تعجب میبارید داد زد:
- عمارت رفیعی؟ برای چی؟
با لکنت پرسید:
- تو... تو کی هستی؟
اخم کردم. اما سعی کردم خونسرد بØ
لطفا صبر کنید...
