تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و هفتاد و پنجم :
پاشا آن بستهی صورتیرنگ را میان دستانم جای داد، آنقدر سرخورده و بیچاره بودم که راهی جز اطاعت از این مرد نداشتم.
میترسیدم این مرد را با سرکشیهایم جریتر از قبل کنم.
برخاستم. بستهی کوچک، میان انگشتان گره زدهام درحال مچاله شدن بود.
اگر بهاو دروغ میگفتم و مادر شدنم را انکار میکردم بیشک، دستان کثیفِ این مرد جسمم را رها نمیکرد.
اگر غنچهی کوچکم را کتمان می
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
سلام عزیزم، متاسفانه تو این مدت یه مشکل چشمی برام بوجود اومده بود، شرمنده قشنگم
۱ ماه پیشaram
2نوسینده جان چراپارت نمیذاری دیگ خیلی وقته نیومدی 🥺🥺
۲ ماه پیشفاطمه ❤️
2فکر کنم تله گذاشتن واسه گیر انداختن پاشا که این عوضی پیداش بشه ، البته امیدوارم. 💜💜💜💜
۳ ماه پیشفخری
0سپاس فراوان نازنین جان بابت رمان جذاب و بی نظیرت عالی بود عزیزم قلم زیبات مانا💞💞💞💞💞💞💞
۳ ماه پیشZoha
0یا خدا.. نکنه مرگ آقابزرگ کار پاشای حرو*م لقمه س؟؟!!
۳ ماه پیشراز
0نه داوین نمرده فک کنم فاتحه مال آقا بزرگه
۳ ماه پیشسعادت
2عالی و زیبا قلمت مانا عزیزم 🌸🌸🌸🌸
۳ ماه پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
خیلی ممنون از همراهیت🌹🌹🌹
۳ ماه پیشمحیا
0واییییییییییی که چقدر زاتش بده این بشر خدا مهو کنه اینجور ادما نکنه داوین توریش شده باشه
۳ ماه پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم محیای قشنگم، مرسی از نگاه زیبات♥
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0سلام نازنین جان خوبی. چرا پارت نمیزاری عزیزم نگران شدم♥️♥️♥️