پارت صد و هفتاد و چهارم :

پاشا لبه‌ی تخت نشست؛ نگاهش را به‌ زنی دوخت که اکنون خودش را مادر خطاب کرده‌بود. باورم نکرد یعنی، من ناباوری را از مردمک‌ِ چشمانش می‌خواندم.
با خنده‌ی بلندی که سر داد، یکّه خورده و بدنم به‌لرزه افتاد.
سکوتش را باخنده‌هایی پی‌درپی و جنون‌واری می‌شکست.
کلمه‌ها را ادا نمیکرد اما، خنده‌های عصبی‌اش پر از حرف بود و ناسزا.
بالأخره به‌حرف آمد:
- مثل سگ دروغ میگی.
پ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Zoha

    1

    وای وای..داوین..کجایی تو پس؟!!💔

    ۴ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    💔🥲

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    0

    خدایا داوینو برسون خدا ازت نگذره پاشا.سپاس نازنین بانوی عزیز خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا💞💞💞💞💞💞

    ۴ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم♥♥♥

    ۴ ماه پیش
  • سعادت

    2

    نویسنده عزیز یه خبر از داوین بده سپاس که پارت گذاشتید 🌹🩷🌹🩷🌹

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    4

    ای وای🥺😬 داوین کجا موند پس خبری نیست ازش

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️