عقد ممکن به قلم مهشاد لسانی
پارت نود و نهم :
در مثل خانه ی ارواح به رویم باز شد.منتظر بودم شهرام بیاید استقبالم یا مادرش اما کسی نبود.هیچ کس پشت در نبود.ترسیدم.خانه شان نیمه تاریک بود.صدا زدم: شیرین خانوم؟ زری؟ حاج...حاج اقا؟
صدای ضعیفی امد: بیا...بیا اینجا.دخترم...
صدا از اتاق خواب طبقه ی پایین بود.با تردید جلو رفتم.حاج اقا روی تخت خوابیده بود.زیر سرش چند بالش بود و خرخر می کرد.به سینه اش چند دستگاه وصل بود.شکمش ورم کرده بود.وزنش
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهشاد لسانی | نویسنده رمان
فدات ساجده جون❤️❤️
۲ ماه پیشابرا
1آفرین آلاله عجب زرنگ شد با بچه می دونه میشه نگه اش داره
۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ناااجور
۲ ماه پیشنسترن
2دوس ندارم حاجی بمیره😔
۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
منمم
۲ ماه پیششیدا
1مهشاد جون ببخشید اینو میگم ولی خیلی بلایی ! لامصب این چ پستی بود آدم غش می کنه ک این آلاله چ مارموزی بود و ما نمی تونستیم الان پسره رو اغفال می کنه دوباره میرن پاسارگاد😂🤭🤭🤭🤭🤭😬😬
۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
شما لطف داری عزیزم❤️❤️❤️
۲ ماه پیشنیایش
0بچه بیاره همین دیگه. راهکار ایرانیا اینجور مواقع همینه
۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
از کجا معلوم بشه؟
۲ ماه پیشزهرا خ
0بنیامین اومد به آلاله حالی کرد با خوابیدن با شهرام جلوی رفتنشو بگیرید 😂 حامله شو حامله اینو قبلا هم حاجی بهش گفته بود، نامحسوس
۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
چه برادر شوهر خوبی! می بینی؟😁😁😁
۲ ماه پیشفن
2عالی بود خی قشنگ بود
۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
ممنونم❤️❤️
۲ ماه پیشرها
1اوهههه نه نه نه بچه؟!
۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
والا معلوم نیس!
۲ ماه پیشمینا
1واییی ننم یا کمر بنی هاشم بابا حاجی داره میمره ها 🙈😅
۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
یعنی روزی نیست من از کامنتای این رمانم نخندم از دستتون.تو سایت میام شاد می شم به خدا! 🤭🤭😂😂 از دست شماها و هیجاناتون.
۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
کمرو خوب اومدی
۲ ماه پیشسرو
2احتمالا ازش بچه میخواد تا نگهش داره وااااایییی خدا پراااام ریخت
۲ ماه پیش
مهشاد لسانی | نویسنده رمان
جیگر پرای شما رو برم من😬😁😂
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Sajede
0وای خدا مردم یکی منو بگیره از دست این آلاله با این کاراش داشتم ذوق مرگ میشدم در تاب یه حرکته دیگه ازش بودم که بالاخره وقتش رسید مرسی عزیزم قشنگ نوشتی 😘