پارت نود و نهم :

در مثل خانه ی ارواح به رویم باز شد.منتظر بودم شهرام بیاید استقبالم یا مادرش اما کسی نبود.هیچ کس پشت در نبود.ترسیدم.خانه شان نیمه تاریک بود.صدا زدم: شیرین خانوم؟ زری؟ حاج...حاج اقا؟
صدای ضعیفی امد: بیا...بیا اینجا.دخترم...
صدا از اتاق خواب طبقه ی پایین بود.با تردید جلو رفتم.حاج اقا روی تخت خوابیده بود.زیر سرش چند بالش بود و خرخر می کرد.به سینه اش چند دستگاه وصل بود.شکمش ورم کرده بود.وزنش Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آلاله در رمان عقد ممکن آلاله
تصویر شخصیت شهرام در رمان عقد ممکن شهرام
تصویر شخصیت بنیامین در رمان عقد ممکن بنیامین
تصویر شخصیت مادر آلاله،سولماز در رمان عقد ممکن مادر آلاله،سولماز
تصویر شخصیت شیرین خانم ،مادر شهرام در رمان عقد ممکن شیرین خانم ،مادر شهرام
تصویر شخصیت آیدا در رمان عقد ممکن آیدا
تصویر شخصیت فیروزه در رمان عقد ممکن فیروزه
آخرین نظرات ارسال شده
  • محرابی

    0

    تنها راهش بچه ست. ممنون زیبا ودلنشین بود

    ۲ هفته پیش
  • Sajede

    0

    وای خدا مردم یکی منو بگیره از دست این آلاله با این کاراش داشتم ذوق مرگ میشدم در تاب یه حرکته دیگه ازش بودم که بالاخره وقتش رسید مرسی عزیزم قشنگ نوشتی 😘

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    فدات ساجده جون❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • ابرا

    1

    آفرین آلاله عجب زرنگ شد با بچه می دونه میشه نگه اش داره

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ناااجور

    ۴ ماه پیش
  • نسترن

    2

    دوس ندارم حاجی بمیره😔

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    منمم

    ۴ ماه پیش
  • شیدا

    1

    مهشاد جون ببخشید اینو میگم ولی خیلی بلایی ! لامصب این چ پستی بود آدم غش می کنه ک این آلاله چ مارموزی بود و ما نمی تونستیم الان پسره رو اغفال می کنه دوباره میرن پاسارگاد😂🤭🤭🤭🤭🤭😬😬

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    شما لطف داری عزیزم❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • نیایش

    0

    بچه بیاره همین دیگه. راهکار ایرانیا اینجور مواقع همینه

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    از کجا معلوم بشه؟

    ۴ ماه پیش
  • زهرا خ

    0

    بنیامین اومد به آلاله حالی کرد با خوابیدن با شهرام جلوی رفتنشو بگیرید 😂 حامله شو حامله اینو قبلا هم حاجی بهش گفته بود، نامحسوس

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    چه برادر شوهر خوبی! می بینی؟😁😁😁

    ۴ ماه پیش
  • فن

    2

    عالی بود خی قشنگ بود

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    ممنونم❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • رها

    1

    اوهههه نه نه نه بچه؟!

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    والا معلوم نیس!

    ۴ ماه پیش
  • مینا

    1

    واییی ننم یا کمر بنی هاشم بابا حاجی داره میمره ها 🙈😅

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    یعنی روزی نیست من از کامنتای این رمانم نخندم از دستتون.تو سایت میام شاد می شم به خدا! 🤭🤭😂😂 از دست شماها و هیجاناتون.

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    کمرو خوب اومدی

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    2

    احتمالا ازش بچه میخواد تا نگهش داره وااااایییی خدا پراااام ریخت

    ۴ ماه پیش
  • مهشاد لسانی | نویسنده رمان

    جیگر پرای شما رو برم من😬😁😂

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️