بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت بیست و یک :
مارلاند که توی ذهنم با اسم کوچیک صداش می زدم نفس عمیقی کشید و برگشت روی صندلیش.
- اصلاً چرا جنگ شروع شد؟ تو می دونی؟
انگار که کلا از حرف زدن پشیمون شده باشه به ژست همیشگیش برگشت و جوابم رو نداد.
من اما چراغی درونم روشن شده بود که نمی خواستم مثل همیشه با تاریکی ابهام خاموش بشه.
- با توام، اگه چیزی می دونی بهم بگو... من اصلاً نمی دونم اینجا چه خبره!
نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و ع
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نگار
3خیلییییی باحال بود من از قبل میدونستم این سربازه( که فکر کنم اسمش مارلاند استیون ) آدم خوش قلب و باحالیه کلا پارت خوبی بود💙💙💙💙
۲ ماه پیشKiArasamiei
3رایحهٔ حضورش توی اتاق پیچیده بود و بهش رنگ داده بود، هر چند یه رنگ تاریک و غم انگیز... از جنس تنباکو، خون و جنگ... چه توصیفات قشنگی!👌💗
۲ ماه پیشاکرم بانو
1خسته نباشید خیلی عالی بود،همه رو از دیشب تاحالا خوندم خیلی چسبید
۲ ماه پیشجانا
1تا اینجا خیلی جذاب بود نمیشه پارت هدیه بهمون بدی؟🙏
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مثل همیشه عالی
1اینحوریه ک هی دوست داری ادامه بدی