پارت بیست و یک :

مارلاند که توی ذهنم با اسم کوچیک صداش می زدم نفس عمیقی کشید و برگشت روی صندلیش.
- اصلاً چرا جنگ شروع شد؟ تو می دونی؟
انگار که کلا از حرف زدن پشیمون شده باشه به ژست همیشگیش برگشت و جوابم رو نداد.
من اما چراغی درونم روشن شده بود که نمی خواستم مثل همیشه با تاریکی ابهام خاموش بشه.
- با توام، اگه چیزی می دونی بهم بگو... من اصلاً نمی دونم اینجا چه خبره!
نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و ع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مثل همیشه عالی

    1

    اینحوریه ک هی دوست داری ادامه بدی

    ۱ ماه پیش
  • نگار

    3

    خیلییییی باحال بود من از قبل میدونستم این سربازه( که فکر کنم اسمش مارلاند استیون ) آدم خوش قلب و باحالیه کلا پارت خوبی بود💙💙💙💙

    ۲ ماه پیش
  • KiArasamiei

    3

    رایحهٔ حضورش توی اتاق پیچیده بود و بهش رنگ داده بود، هر چند یه رنگ تاریک و غم انگیز... از جنس تنباکو، خون و جنگ... چه توصیفات قشنگی!👌💗

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    خسته نباشید خیلی عالی بود،همه رو از دیشب تاحالا خوندم خیلی چسبید

    ۲ ماه پیش
  • جانا

    1

    تا اینجا خیلی جذاب بود نمیشه پارت هدیه بهمون بدی؟🙏

    ۲ ماه پیش
کپی شد!