تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و هفتاد و سوم :
«مهرو»
پشتِ پلکهای ملتهبم میسوخت انگار آدمی از قصد، پشت پلکهایم آتشی سوزناک روشن کردهبود!
وزن بدنم را احساس نمیکردم، کنترل نفسهای نامنظمم سخت بود و من، بهشدت اکسیژن کم آوردهبودم.
بدنم بهخاطر حرارت وجودم، خیس از عرق بود و انگار جسمم میان دریاچهای مذاب، غوطهور ماندهبود.
لای پلکهای سنگینم را باز کردم.
همهچیز برای نگاهِ دردناکم، تیره و تار بود. ن
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
راز
0چقد مهرو بدبخته این پاشایی لاشی جونور گوزو دست بردار نیست
۳ ماه پیشفاطمه ❤️
0چقدر فحش بدم به پاشا که دلم خنک شه لعنتی 😡🤬🤬😡🤬
۳ ماه پیشآمنه
0واقعا برای افرادی که حتی در دنیای واقعی هستن که از این رفتارها انجام دهند متاسفام و اصلا نمیدونم چطوری بگم که دلم خنک بشه
۳ ماه پیشمهتاب
2ممنون نازنین جان ... عالی بود 🌼☀️
۳ ماه پیشفخری
0بابت پارت هدیه سپاس فراوان نازنین جان عالی بود قلم زیبات مانا💞💞💞💞💞💞
۳ ماه پیشZoha
0وای چرا به پاشا گفت؟؟!!😱 پاشا قطعا کاری میکنه بچه سقط شه..
۳ ماه پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
غنچه کوچولو تنها دارایی مهروعه، اگه اون اتفاقی که نباید بیفته قطعا مهرو خودش رو زنده نمیزاره... 🥲 پارت بعد بیشتر معلوم میشه قشنگم♥🫰🏻
۳ ماه پیشسعادت
2وای خدا جون به فریاد مهرو برس سپاس فراوان بانو پارت هدیه عالی بود قلمت مانا عزیزم 🌸🌸🌸🌸 باز هم سورپرایز مون کن
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

محیا
0واو عالی بود حالا چی میشه داوین آنطور مهرو دست آدمی بیشعور ونفهم خدا بدادشون برسه چرااینجوری شد دلمون هزار راه میره