پارت صد و هفتاد و سوم :

«مهرو»
پشتِ پلک‌های ملتهبم می‌سوخت انگار آدمی از قصد، پشت پلک‌هایم آتشی سوزناک روشن کرده‌بود!
وزن بدنم را احساس نمی‌کردم، کنترل نفس‌های نامنظمم سخت بود و من، به‌شدت اکسیژن کم آورده‌بودم.
بدنم به‌خاطر حرارت وجودم، خیس از عرق بود و انگار جسمم میان دریاچه‌ای مذاب، غوطه‌ور مانده‌بود.
لای پلک‌های سنگینم را باز کردم.
همه‌چیز برای نگاهِ دردناکم، تیره و تار بود. ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    0

    واو عالی بود حالا چی میشه داوین آنطور مهرو دست آدمی بیشعور ونفهم خدا بدادشون برسه چرااینجوری شد دلمون هزار راه میره

    ۳ ماه پیش
  • راز

    0

    چقد مهرو بدبخته این پاشایی لاشی جونور گوزو دست بردار نیست

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    چقدر فحش بدم به پاشا که دلم خنک شه لعنتی 😡🤬🤬😡🤬

    ۳ ماه پیش
  • آمنه

    0

    واقعا برای افرادی که حتی در دنیای واقعی هستن که از این رفتارها انجام دهند متاسفام و اصلا نمیدونم چطوری بگم که دلم خنک بشه

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب

    2

    ممنون نازنین جان ... عالی بود 🌼☀️

    ۳ ماه پیش
  • فخری

    0

    بابت پارت هدیه سپاس فراوان نازنین جان عالی بود قلم زیبات مانا💞💞💞💞💞💞

    ۳ ماه پیش
  • Zoha

    0

    وای چرا به پاشا گفت؟؟!!😱 پاشا قطعا کاری میکنه بچه سقط شه..

    ۳ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    غنچه کوچولو تنها دارایی مهروعه، اگه اون اتفاقی که نباید بیفته قطعا مهرو خودش رو زنده نمیزاره... 🥲 پارت بعد بیشتر معلوم میشه قشنگم♥🫰🏻

    ۳ ماه پیش
  • سعادت

    2

    وای خدا جون به فریاد مهرو برس سپاس فراوان بانو پارت هدیه عالی بود قلمت مانا عزیزم 🌸🌸🌸🌸 باز هم سورپرایز مون کن

    ۳ ماه پیش
کپی شد!