تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و هفتاد و چهارم :
پاشا لبهی تخت نشست؛ نگاهش را به زنی دوخت که اکنون خودش را مادر خطاب کردهبود. باورم نکرد یعنی، من ناباوری را از مردمکِ چشمانش میخواندم.
با خندهی بلندی که سر داد، یکّه خورده و بدنم بهلرزه افتاد.
سکوتش را باخندههایی پیدرپی و جنونواری میشکست.
کلمهها را ادا نمیکرد اما، خندههای عصبیاش پر از حرف بود و ناسزا.
بالأخره بهحرف آمد:
- مثل سگ دروغ میگی.
پ
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
💔🥲
۳ ماه پیشفخری
0خدایا داوینو برسون خدا ازت نگذره پاشا.سپاس نازنین بانوی عزیز خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا💞💞💞💞💞💞
۳ ماه پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی قشنگم♥♥♥
۳ ماه پیشسعادت
2نویسنده عزیز یه خبر از داوین بده سپاس که پارت گذاشتید 🌹🩷🌹🩷🌹
۳ ماه پیشفاطمه ❤️
4ای وای🥺😬 داوین کجا موند پس خبری نیست ازش
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Zoha
1وای وای..داوین..کجایی تو پس؟!!💔