پارت صد و هفتاد و چهارم :

پاشا لبه‌ی تخت نشست؛ نگاهش را به‌ زنی دوخت که اکنون خودش را مادر خطاب کرده‌بود. باورم نکرد یعنی، من ناباوری را از مردمک‌ِ چشمانش می‌خواندم.
با خنده‌ی بلندی که سر داد، یکّه خورده و بدنم به‌لرزه افتاد.
سکوتش را باخنده‌هایی پی‌درپی و جنون‌واری می‌شکست.
کلمه‌ها را ادا نمیکرد اما، خنده‌های عصبی‌اش پر از حرف بود و ناسزا.
بالأخره به‌حرف آمد:
- مثل سگ دروغ میگی.
پ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zoha

    1

    وای وای..داوین..کجایی تو پس؟!!💔

    ۳ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    💔🥲

    ۳ ماه پیش
  • فخری

    0

    خدایا داوینو برسون خدا ازت نگذره پاشا.سپاس نازنین بانوی عزیز خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا💞💞💞💞💞💞

    ۳ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی قشنگم♥♥♥

    ۳ ماه پیش
  • سعادت

    2

    نویسنده عزیز یه خبر از داوین بده سپاس که پارت گذاشتید 🌹🩷🌹🩷🌹

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    4

    ای وای🥺😬 داوین کجا موند پس خبری نیست ازش

    ۳ ماه پیش
کپی شد!