طعم گس انتقام به قلم رویا یزدانپور
پارت سوم :
لبخند بر لب به دستانش خیره شدم، و پس از مکثی به چشمان مهربانش برگشتم.
ـ عمرشونو دادن به شما.
آهی کشید و با چشمانی که در نگاهم میچرخید آرام زمزمه کرد.
ـ متأسفم. نباید ناراحتت میکردم. من عذر میخوام.
با دستانم، دست گرمش را در دست گرفته و با محبت به او خیره شدم.
ـ نه ثریا جون اصلاً این چه حرفیه. ناراحت نشدم. من دیگه به نبود مامان عادت کردم و همینطور به این سوال. ده ساله که از نبودنش میگذره، نمیگم سخت نیست اما دیگه یجورایی باهاش کنار اومدم.
نگاه مهربانش را روی صورتم گرداند و آهی کشید.
ـ مطمئنم که مادرت از داشتن دختری به زیبایی و فهیمی شما افتخار میکنه و شاهد هست و دعای خیرش پشت شماست.
برای اولین بار در زندگی ام با کسی به این کمالات برخورد میکردم. کسی که مرا شما خطاب میکرد. کسی که بی دلیل محبت میکرد. غریبه ای با رفتاری اصیل و دوست داشتنی. به قدری با او احساس راحتی میکردم که در کمتر از یک ساعت درست مثل مادربزرگ نداشته ام نسبت به او احساسی خوب در دل و جانم ریشه دواند.
شمایلی اروپایی داشت که ترددش با اتوبوس را برایم بسیار جالب کرده بود اما از سر احترام و فضولی نکردن چیزی نپرسیدم و در طی مسیر از همه چیز گفتیم و گاهی همراه با هم به صحبت های مردم در اتوبوس گوش داده و پس از آن تحلیل های خود را گفتیم. در انتهای مسیر و رسیدن به پایانه ی آزادی، با سوالش جا خوردم.
ـ میشه شماره ت رو داشته باشم؟
نگاهم را به دست اش، که گوشی را به سمتم گرفته بود، انداختم. مردد دستم را پیش برده و گوشی اش را گرفتم. تمامی آن خنده ها دلیل بر اعتماد نمیشد و من این را خوب میدانستم که گرگ های در لباس میش در جامعه پراکنده شده و پیر و جوان هم نمیشناختند. اما با تکیه بر حس خوب ته دلم، شماره ام را در گوشی اش و به خواست خودش به نام "دختر جون" ذخیره کردم. پس از برگرداندن گوشی به او، به دست دراز شده اش به طرفم نگاهی کرده و با محبت آن را در دستانم نگهداشتم.
ـ از دیدنت خیلی خوشحال شدم دختر جون. امیدوارم جز شنیدن صدای دوست داشتنیت بازم بتونم ببینمت.
با لبخندی بر لب جواب دادم.
ـ به همچنین. ممنونم بابت هم صحبتی و مهربونیتون. خوراکیتون رو هم حتماً شب سر کار میخورم دست شما درد نکنه.
سپس به کوله ی روی پشتم اشاره زدم. دستش را بالا آورده و پس از تکان دادن آن با صدای زیبا و لرزان بخاطر سنش خداحافظی کرده و به سمتی دیگر رفت. در جایم به او خیره شدم. زنی که از من دور و دورتر میشد، حدوداً هشتاد و خورده ای سال به نظر میرسید. اما با آن کت زیبای گلدوزی شده اعیانی شده بود. کیف زیبای کوچکی که اصل مینمود، کج بر شانه اش نشسته و دستان سفیدش با آن لاکهای جیغ قرمز، تضادی زیبا و دیدنی بر چرم مشکی و براق کیف مینشاند. موهای فر ریز و سفیدش به شدت خواستنی بود. آنها را پسرانه کوتاه کرده بود و با روسری زیبا و کوچک ابریشمین و قرمزش، زیبایی ای صورتش را در زمان قدیم به رخ میکشید. چشمان آبی آسمانی اش مهربانی ای به دلت میپاشید.
با صدای راننده که مسافران را به خود میخواند حواسم از پیرزن محو شده پرت و به سمت مرد کشیده شد.
ـ شهریار یه نفر. شهریار یه نفر حرکته.
با سرعت خود را به سمت صدا کشیده و با نفسی حبس شده رو به راننده گفتم:
ـ شهریار میرین آقا؟
ـ آره آبجی بشین تا راه بیفتیم.
کنار دو نفر دیگر در صندلی پشت جای گرفته و راننده با تمام شدن سیگارش، پشت فرمان جای گرفت و همراه با خودش بوی غلظ سیگار را به داخل کشیده و در را بست. بیخیال بوی سیگاری که همیشه موجب سردردم میشد، شده و سرم را به پشتی صندلی تکیه زده و چشمانم را بستم و به روزهای پیش رویم فکر کردم. نمیدانستم تا کی میتوانم به کشیک کشیدن و این وضع ادامه دهم. درآمدم از شیفت شبهای درمانگاه هم برای خرج ماهانه مان کافی نبود. با اینکه خاله مدام میگفت حقوق اش برای همه مان کافی است اما دوست نداشتم بیش از این برایش باری باشم.
میدانستم صاحب خانه باغی که خاله برایشان کار میکرد آدم دست و دلبازی بود و حقوقی چندبرابر به خاله میداد، اما به خاطر آرنوش و آرتین هم که شده، دوست نداشتم دستم را جلوی خاله پروانه دراز کنم. دوست نداشتم غرورشان بابت تکیه به خاله جریحه دار شود.
به همین خاطر بعد از فوت پدر سعی کردم کاری انجام دهم. سه ماه بعد از از دست دادن پدرمان، صاحب خانه با بالابردن کرایه مان تیر خلاص را به روحیه ی نداشته مان زد. انتظار داشتم کرایه بالا ببرد اما نه به آن مقداری که او میگفت. پس از هزار بار التماس، زمانی که راضی نشد خانه را با قیمت قبلی به ما بدهد، به ناچار به خاله رو انداختم تا مدتی را با او زندگی کنیم.
خاله پس از طلاق گرفتن از شوهر معتادش به همراه پوریا و پیام، در خانه باغی درندشت و زیبا در شهریار، مشغول به کار شد. صاحبکارش هم با دیدن وضعیت او و بچه هایش دلش به رحم آمده بود، پس از دیدن کار دلسوزانه خاله در آن باغ و خانه، حقوقی چندین برابر آنچه که باید میبود به او میداد. خاله هم با دیدن وضعیت ما، با صاحبکارش صحبت کرده و پس از شرح دادن اوضاع ما، اجازه ی بودن ما را هم گرفته بود و صاحبکارش هم با سخاوت تمام قبول کرده بود.
پس از آن، وسایلمان را جمع کرده و با وانتی آنها را آورده و در انباری ته باغ که بلااستفاده مانده بود ریختیم و در یکی از اتاق های خانه ی سرایداری خاله به زندگی ادامه دادیم. زندگی ای که هر روزش برای من جهنم شده بود. مرگ ناگهانی پدر تمامی معادلات زندگی ام را به سطحی بسیار دشوار کشانده بود. نامه ی خودکشی پدر که با خونش رنگین شده و در جیب جلوی پیراهن آبی آسمانی اش پیدا شده بود، آشوبی بی پایان در جانم نشانده بود که در این یکسال گذشته خواب را بر چشمانم حرام کرده بود.
آرنوش با روحیه ی شادی که داشت به سرعت خودش را با شرایط موجود تطبیق داده بود و با شوخی و خنده هایش سعی داشت روحیه ی من و آرتین را شاد نگهدارد. میدانستم غم اش را در پس چهره ی خندانش پنهان میکند و برای ما هم که شده میخندد، حتی اگر نخواهد. اما آرتین، برادر ده ساله ام که روحیه ی درونگرای شکننده ای هم داشت، پس از رفتن پدر، بیش از پیش شکننده شده بود و این را به خوبی احساس میکردم. با نبود آرنوش بی قرار میشد و وقتی من هم برای کاری بیرون میرفتم هر ساعت چندبار زنگ میزد. کاملاً احساس میکردم که از دست دادن پدر چقدر او را ترسانده که با نبود من یا آرنوش احساس میکند قرار است دوباره یکی از ما را از دست دهد. این احساس را به خوبی درک میکردم. همان احساسی بود که تا چندین سال پس از فوت مادر، به آن دچار شده بودم و با نبود پدر یا جواب ندادن به زنگهایم، به آشوب کشیده میشدم.
با ویبره ی پیام گوشی ام از فکر و خیال درآمده و با لمس صفحه پیام را باز کردم" عزیزم میتونی کمی زودتر بیای؟ امشب مهمون داریم مادرم دست تنهاس اگر بشه دو ساعتی زودتر بیای ممنونت میشم". جواب زهرا را با تک جمله ی "اوکیه عزیزم خوش بگذره" دادم. با دمی عمیق سرم را به شیشه ی ماشین تکیه زده و به خورشیدی که به سمت غروب در حال حرکت بود خیره شدم. میدانستم خاله با فهمیدن اضافه کار ایستادن امشبم، توبیخی از نوع نیشگون محکم اش از گوشت پهلویم، روانه ام میکند.
با یادآوری درمانگاه، لبخندی ظریف و شکننده روی لبانم جا خوش کرد. این کار را هم به لطف بُرنا داشتم. وقتی سردرگمی ام را برای درآمد دید، مرا به دوست اش معرفی کرد و همزمان که در درمانگاه اش مشغول شدم، مدرک کمک پرستاری ام را هم گرفتم. هرچند به صورت فشرده درسهایش را خواندم اما به لطف دکتر نظری، دوست برنا و رئیس ام، زودتر از چیزی که باید روال کار دستم آمده و کارم را شروع کردم. هفت ماهی از بودنم در
آنجا میگذشت و مرا به عنوان یکی از پرستاران خوب شیفت شب میشناختند.
ترجیح میدادم که شیفت شب را داشته باشم. چرا که نسبت به شیفتهای روز، حقوق بیشتری داشت و هم میتوانستم شاگردهای زبانم را هم مدیریت کنم و از آنها غافل نشوم. داشتن چندین شاگرد را مدیون زبانی بودم که پدر مرا مجبور به خواندنش کرده بود. اول که پدر مجبورم کرد به کلاس زبان بروم را هیچوقت فراموش نمیکنم. به شدت از زبان انگلیسی متنفر بودم اما پدر مصرانه مرا برده و ثبت نام کرد. پس از چندماه تنفرم از آن، به علاقه ای عجیب تبدیل شد تا آنجا که در کنکور هم زبان را انتخاب کرده و با رتبه ای خوب در دانشگاه تهران مشغول به خواندن ادبیات زبان شدم. هرچند که در جریان گرفتن لیسانس ام اتفاقات زیادی افتاد و مجبور به گرفتن مرخصی شدم اما با وجود دو ترم جا ماندن از تمامی همکلاسی هایم، توانستم آن را به خوبی جبران کرده و شش ترمه دانشگاه را تمام کنم. اما درست یکسال پس از اتمام درس ام و زمانی که میخواستم برای کار در شرکتی که پدر در آن رانندگی میکرد درخواست کار دهم، آن اتفاق پیش آمد و پدر رفت و همه ی آرزوهایم را هم با خود برد.
با ایستادن ماشین در خیابان ولیعصر شهریار، به خودآمده و کرایه را حساب کردم. عرض خیابان را طی کرده و سوار تاکسی ای دیگر به مقصد خانه باغ شدم. چشمانم را بسته و صورتم را به باد ملایم و گرم اواخر تیرماه سپردم. در این چند ماه، این مسیر را از بر شده بودم. آنقدر که میتوانستم آن را چشم بسته بروم. مخصوصاً در این ماه به خاطر رفت و آمد زیادم به اقدسیه و آن خانه و آدمهای مرموزاش مسیرهایی که از آنجا به اینجا میرسید را همه به خوبی یاد گرفته بودم. منی که از بیرون رفتن از شهریار واهمه داشتم، حالا نقطه به نقطه ی تهران را برای پیدا کردن آن خانه و کوچه گشته بودم و بلاخره توانسته بودم از تمامی سوالات در ذهنم تنها به آن در برسم. نتیجه ی گشت و گذار هفت ماهه ام، تنها به آن در رسید و نام فامیلی ای که نمیدانستم باید با آن چه کنم. در این ماه گذشته و دری که پیدا کرده بودم، همه و همه بن بست بود. بن بستی به عظمت همان در که وارد شدنش مطمئنن مستلزم معجزه بود و بس.
با رسیدن به خانه باغ، کرایه را حساب کرده و پیاده شدم. کوله را روی دوشم انداخته و به ساعت مچی ام که هدیه ی برنا بود خیره شدم. ساعت نه شب بود و باید یک ساعت دیگر سر شیفت حاضر میبودم. پس بدون اتلاف وقت کلید را به در انداخته و وارد شدم.
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا یزدانپور | نویسنده رمان
درسته مهربونی زیاد هم دردسرایی داره
۵ روز پیشسادات.۸۲
0چقدر سختی کشیده
۷ روز پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
🥺
۷ روز پیشفاطمه منصورآبادی
0میدونی پدر بودن سخته مادر بودن سخته ولی سخت ترین کار دنیا دختری که مجبوره رو پای خودش وایسه مجبوره بجنگه و قضیه خودکشی باباش خیلی مشکوکه شاید مجبور شده
۱ هفته پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
تمامی قضایا از همین خودکشی مشکوک شروع شده🥺
۱ هفته پیشرها اصغری
0بسیار جالب بود. خودکشی پدرش بوداره. یا مجبور به خودکشی شده یا اصلا خودکشی در کار نبوده. هر چی که هست به آدمای خونه اقدسیه مربوطه.
۱ هفته پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
به همین خاطره که آروشا داره تمام تلاشش رومیکنه که بره و بفهمه این خودکشی واقعا خودکشی بوده یا نه
۱ هفته پیشنگار.م
0چقدر زندگی سخت و پر فراز و نشیب داشته، طفلی داداشش با اون سن کم و نداشتن پدر💔
۱ هفته پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
دقیقا و چقدر برای ادمایدرون گرا سختتره این ماجراها
۱ هفته پیشرها اصغری
0این پارت چقدر پر بود از حس خوب. منم گاهی که چنین خانمای مسن و زیبا و دوست داشتنی ای رو میبینم سعی میکنم باهاشون همکلام بشم.
۱ هفته پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
دقیقا🥺😍
۱ هفته پیشآلا ۸۹
0ثریا شخصیت جالبی داره . با توصیفاتی که شد . به نظر میاد زن پولداری باشه .
۱ هفته پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
به شدت پولداره. کلا عروس پسنده ثریامون😋
۱ هفته پیشسوگند عزیزی
0وای وای ثریا خانم نکنه دنبال عروسی که شمارش رو گرفتی.. ما دختر بهت نمیدیماا😒😂
۲ هفته پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
اروشا کلا مادرشوهر پسنده دخترم😍🤭 خوشگل و ناز
۲ هفته پیشعاطفهمیرزائی
0کنجکاوم بدونم دنبال چی هست این دخترمون
۲ هفته پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
دنبال یه نفری کهخودشم نمیدونه کیه
۲ هفته پیشسمانه حسینی
0چقدر سختی کشیده این دختر
۲ هفته پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
و قراره بیشتر هم بکشه. هنوز اول سختیاشه🥺
۲ هفته پیشآناهیل
0چه قدر دردناکه پدرش نباید این بچه ها رو اینجوری رها می کرد فقط به راحتی خودش فکر کرد
۲ هفته پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
خودکشی که از طرف بچهش قبول نشده واقعا سخته🥺
۲ هفته پیشآناهیل
0نفهمیدم منظورش از اون در و معجزه و پیدا کردنش چی بود
۲ هفته پیش
رویا یزدانپور | نویسنده رمان
اون دری که کشیکش رومیده منظورشه و معجزه هم بابد رخ بده تا بتونه از اون در بگذره.
۲ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

مهیه
0چرا حس بدی به اون پیرزن داشتم نکنه چیزی تو بقکه ریخت که بیاد سراغ اروشا؟ مهربونی زیاد هم شک برانگیزه