عشق ممنوعه ی من به قلم مهشاد لسانی
پارت صد و چهل :
دانیال دوید توی حرفش: چی؟
افسون توی چشمهایش زل زد:نمی رفتی!
دانیال یک قلپ از قهوه اش را خورد و با شنیدن این حرف به سرفه افتاد.گلویش می سوخت و سرفه داشت خفه اش می کرد.قرمز شده بود.افسون بلند شد و پشتش را ماساژ داد و گارسن برایش یک بطری آب معدنی و لیوان آورد.تا آب بریزد توی لیوان،نفسش بالا آمد.
باورش نمی شد دختری به آن آرامی و سر به زیری از او بخواهد که نرود.
سرفه اش که تمام شد،

لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0این پارت تکراری بود ایا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟