پارت پنجاه و ششم :
با سوال فرزانه، طلوع همچنان خیره به سجاد سکوت اختیار کرد. این یک تهدید نبود، نه وقتی این شیطان خود صورت خواهرش با دفتر اشتباه گرفته بود!
سجاد که مردمکهایش می لرزیدند پلک زد و نفسش را در صورت طلوع بیرون داد. سرش را بالا گرفت و با در آغوش کشیدن طلوع بلند خندید.
- الان میایم خاله جان. طل...
برای یک لحظه نام آن دختر بر زبانش نچرخید. این اولینباری بود که میخواست او را با اسم خودش صدا
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
سلام دارم اماده میکنم تا چند دقیقه دیگه ارسال میشه.
۳ ماه پیششقایق
0وایییی امروز مگه یکشنبه نیست؟ چرا پارت جدید نداریم😭😭
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
چون من حالم بده
۳ ماه پیششقایق
0یعنی این هفته پارت نداریم😭😭
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ایشالله بتونم امروز بنویسم
۳ ماه پیشسارا
1ممنون خاله جان که به فکر انرژی و روحیه زنانه طلوع هستی 😂😂😂 بهتر یکمم به فکر اقا پلیسمون باشی
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۳ ماه پیشMli
1اوووه نه طلوع نمیزاره سجاد چیزیش بشه مگه نه حالا درسته خودش یه بلاهایی سرش آورده ولی اجازه نمیده *** دیگه ای آسیب بزنه بهش🥲خسته نباشی نویسنده عزیزم مرسیی😘😘😍
۳ ماه پیشMli
1عه وا کلمه ام حذف شد🥲منظورم این بود شخص دیگه آسیب بزنه بهش
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره یکم سایت حساسه
۳ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
شایدم گذاشت بستگی داره کدوم طرف به نفعش باشه
۳ ماه پیشهستی
0راست میگه دیگه😃 طلوع روحیش لطیفه،درسته که کلی دختر رو کشت و با معده و روده ی ملت بازی می کنه و...ولی روحیش لطیفه،بله بله خاله جان😂:)
۳ ماه پیشهستی
0وای نویسنده این آهنگ با این پارت فوق العاده بود🙌
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

بهار
0سلام پارت جدید نداریم؟☹ فکر کردم رمان حذف شده... کلی گشتم تا پیداش کردم