پارت صد و سی و سوم :

هیرمان از پلکان بالا آمد و از لبه دیوار به دوردست نگاه کرد. گردو خاکی که از سم اسبها بلند شده، آسمان را برداشته بود. با عالیجناب هومان درمورد استحکام دیوارها صحبت کوتاهی کردند و سپس به سوی ما آمد. به خشاتریا درود فرستاد رو به من گفت:-نمی‌خواهی به پناهگاه بروی؟
سرجنباندم:- خیر باید مانع ورود دیوها به شهر شویم و جز من کسی نمی‌تواند اینکار را انجام دهد.
به سرتاپایم نگاهی انداخت و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Amirali

    2

    کاش میتونستم این رمان رو بخونم بخش آنلاین دسترس پذیر نیست

    ۲ ماه پیش
  • شیرین

    2

    اره سعیده جووون لطفااا🥹😭 خییییلی زیاده تا جمعه...جای حساسشم هستیمممم

    ۲ ماه پیش
  • ساجد

    3

    آره سعیده جون خیلی وقته پارت هدیه نزاشتی لطفاً🙏

    ۲ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    آتش رو جوری سوزوندن که به مرگ ماسیس راضیه بدرد نخور

    ۲ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    انقد خوشم میاد که هیرمان به ماسیس توجه میکنه و ابیش حرررص میخوره پسره ی حسود 😉

    ۲ ماه پیش
  • ساجد

    6

    سعیده جون خیلی حساسی تموم شد سخته تا جمعه صبرکنیم امکانش هست پارت هدیه بزاری لطفاً🙏🙏🙏

    ۲ ماه پیش
کپی شد!