پارت صد و چهل و ششم :

***
نگاهی دیگر به تابلو‌ی قدیمی انداخت. روی تخته‌ی چوبیِ فرسوده‌ای که از باران و آفتاب رنگ باخته بود، هنوز هم به زحمت می‌شد واژه‌های کم‌رنگ و ترک‌خورده را خواند؛ واژه‌هایی که زمانی با غرور نام آن مکان را به رهگذران معرفی می‌کردند: «مسافرخانه‌ی آلدرون».
چوب، از بس کهنه و پوسیده بود، زیر باد شبانه آهسته ناله می‌کرد و انگار خودِ تابلو هم از سال‌های زیادی که بر دوش کشیده بود خ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اَسماء

    0

    وای چرا هر چی میره جلو همه چیز عجیبتر و مرموزترین میشه فقط کنجکاوی ما رو بیشتر کن نویسنده جون🤔

    ۲ ماه پیش
  • فاطی

    0

    شبح جنگل..دختری که شاید ظاهر آدم باشد ولی توانایی هایی دارد که باید حذر کنم..باید مواظب باشم هر حرکت و اتفاقی ممکن است حادثه ناگواری پشتش باشد..چطور یک دختر توانست همچین کاری انجام دهد در تاریکی چیزی پنهان است و من با راهی پراز عجایب روبرویم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    قلب واست

    ۲ ماه پیش
کپی شد!