راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت شصت و ششم :
فریاد زدم: «کمک! یکی کمک کنه!»
صدایم در محوطهی خلوت بیمارستان انعکاس یافت. بدون اینکه منتظر کسی بمانم، دستهایم را زیر زانوها و پشت کمرش بردم و او را از روی زمین سرد بلند کردم. بدنش در آغوشم به طرز عجیبی سبک بود؛ انگار تنها پوست و استخوانی از او باقی مانده بود. با تمام توانی که در پاهایم مانده بود، به سمت درهای شیشهای اورژانس دویدم.
درهای اتوماتیک با صدای خفیفی باز شدند و نو
لطفا صبر کنید...
