راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت چهل و چهارم :
#طنین
قطرات ریز و سرد باران، مثل سوزنهایی نامرئی بر صورتم فرود میآمدند. حیاط بیمارستان در سکوتی وهمانگیز فرو رفته بود و تنها صدای برخورد قطرات آب با آسفالت خیس به گوش میرسید. پشت تنهی قطور درخت کاجی پناه گرفته بودم و به سیاهیِ شب چشم دوخته بودم. قلبم در سینهام به شدت میکوبید. چیزهایی در مورد او بود که نمیخواستم به خاطر بیاورم؛ خاطراتی تاریک، نگاههایی خیره و وسواسگونه
لطفا صبر کنید...
