پارت سی و هفتم :

نگاهش گنگ بود. چشمِ سالمِ نیمه‌بازش، پر از اشک‌هایی بود که نمی‌ریختند. شیشه‌ای و توخالی به من خیره شده بود، انگار روحش از آن بدن پر کشیده و کیلومترها دورتر ایستاده بود.
لب‌های پاره‌اش به سختی از هم فاصله گرفتند. با صدایی که از ته چاه درمی‌آمد، صدایی خش‌دار و ضعیف گفت:
«چیزی... نیست...»
این دو کلمه، مثل دو گلوله‌ی داغ مغزم را متلاشی کرد. چیزی نیست؟! صورتش له شده بود، بدنش مثل ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!