راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت سی و هفتم :
نگاهش گنگ بود. چشمِ سالمِ نیمهبازش، پر از اشکهایی بود که نمیریختند. شیشهای و توخالی به من خیره شده بود، انگار روحش از آن بدن پر کشیده و کیلومترها دورتر ایستاده بود.
لبهای پارهاش به سختی از هم فاصله گرفتند. با صدایی که از ته چاه درمیآمد، صدایی خشدار و ضعیف گفت:
«چیزی... نیست...»
این دو کلمه، مثل دو گلولهی داغ مغزم را متلاشی کرد. چیزی نیست؟! صورتش له شده بود، بدنش مثل ب
لطفا صبر کنید...
