راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت بیست و ششم :
با خشمی که تمام وجودم را به آتش کشیده بود، درِ را با ضربهای محکم باز کردم. کوبیده شدن در به دیوار، سکوت سنگین خانه را در هم شکست. رها و آن مرد غریبه، مثل جنزدهها از جا پریدند. رنگ از رخسار رها پریده بود و چشمانش از وحشت گشاد شده بود. اما من فرصتی برای نگاه کردن به چشمان لرزان او نداشتم. تمام نفرتم را در مشتهایم جمع کردم و با چند گام بلند، خودم را به مرد رساندم.
یقهی کتش را با دو دس
لطفا صبر کنید...
