پارت بیست و سوم :

پیرمرد بدون اینکه حتی پلک بزند، سرش را بالا آورد. نگاه سنگین و پر از تحقیرش را از نوک کفش‌هایم تا سیاهی چشمانم کشاند. انگار داشت یک کالای بی‌ارزش را برانداز می‌کرد. با صدایی خش‌دار اما پرطنین گفت: «تو منشی شرکت حامی هستی؟»
جا خوردم. انتظار این سؤال مستقیم و بی‌مقدمه را نداشتم. قلبم شروع به کوبیدن کرد. تپق زدم: «نه... یعنی بله. من اونجا کار می‌کنم. شما؟»
بدون اینکه لحنش تغییری کند،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!