پی یار به قلم الهام فتحی
پارت دویست و یک :
فهمید اوقاتم تلخ شده. دیگر کودن نبودم که..
-حالا یه چیزی گفتم بی خیال..میرم سراغ شفیع.
دستی به شانه ام زد و بیرون رفت.
من نه بی احساس بودم، نه سنگدل. تنها می خواستم به فریال حق انتخاب بدهم.
از روی خودم رد شده بودم که دیگر آزارش ندهم و وای اگر او هم شبیه بقیه من را به بی عاطفگی متهم می کرد..
************
-سلام علیکم جمیعا..
با صدای سرخوش و شاد بهناز،من و بابک شبیه برق گرفته
لطفا صبر کنید...