پارت دویست و یک :


فهمید اوقاتم تلخ شده. دیگر کودن نبودم که..
-حالا یه چیزی گفتم بی خیال..میرم سراغ شفیع.
دستی به شانه ام زد و بیرون رفت.
من نه بی احساس بودم، نه سنگدل. تنها می خواستم به فریال حق انتخاب بدهم.
از روی خودم رد شده بودم که دیگر آزارش ندهم و وای اگر او هم شبیه بقیه من را به بی عاطفگی متهم می کرد..
************
-سلام علیکم جمیعا..
با صدای سرخوش و شاد بهناز،‌من و بابک شبیه برق گرفته

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!