پی یار به قلم الهام فتحی
پارت دویست و دوم :
از جعبه ی دستمال کاغذی ورقی بیرون کشیدم و خودم گونه اش را پاک کردم.
-دیگه فکرش و نکن..منم اشتباه زیاد داشتم.
-نمی تونم! قبول دارم صدیق از من خواستگاری کرده بود. ولی من جوابم و بهش داده بودم. حتی دیگه نرفتم استودیو و کار و باهاش تعطیل کردم. تازه فهمیدم که به افرا سپرده اگه منو راضی کنه، اونم پدر و مادرشون و راضی می کنه که اجازه اش بدن از ایران بره..من خیلی احمق بودم..
نوچی کردم و ع
لطفا صبر کنید...