پارت صد و هشتم :

نفس بلافاصله پرسید:
-بگم با مامانم بودم خیال مامان انسی ناراحت می‌شه؟
مادربزرگ قبل از اینکه آذر جوابی بدهد، دستش را سمت دخترک کشید و رسا گفت:
-بفرمایید! تحویل بگیرید. این زن نیومده، عقل هر دوتاشونو برده.
آذر دوباره اخم‌آلود به مادرش نگاه کرد و با شماتت گفت:
-بسه مامان! زنی که شوهر داره پسر تو رو کجا می‌خواد ببره؟ نفس دخترشه! ما خوشمون بیاد یا نیاد این نسبت هست. کار به جاهاÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ابرا

    0

    من یه ضرب تا اینجا خوندم خیلی قشنگ بود قلمتون ماندگار عزیزم ولی طاقت منتظر موندن ندارم برای پارت بعدی انشالله زود به زود پارت بیاد

    ۳ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    باعث افتخار منه عزیزم. ❤️❤️❤️

    ۳ ماه پیش
  • م

    1

    باید بگم خدا از فکرت بشنوه،چقدر دوست دارم این سه تفر دوست داشتنی دور هم جمع بشن 😍🤭🙏🏻❤️

    ۳ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    منم عاشقشونم و عاشق شما مخاطبینی که اینقدر پایه هستید

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️