پارت صد و هفتم :

از کافه که بیرون آمدند، انرژی خفته‌ای زیر پوست هردویشان نشسته بود. پردیس دست‌هایش را توی جیب پالتویش کرد و به چشمان نفس زل زد. نگاهش، زیر آخرین نورهای در حال غروب خورشید، مانند دو گوی سوزان تنش را سوزاند‌. لبخندی زد و پرسید:
-الان کجا بریم؟
نفس نگاهی به هوا انداخت و جواب داد:
-دیگه بریم خونه. هوا داره خاموش می‌شه.
چشم‌های پردیس تا آخر گرد شد. یکدفعه دست‌هایش را دور نفس اندا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    خیلی عالی بود،نفس ناز دوست داشتنی،حالا باید دروغ بگه؟ آرش که بهشون گفته که کجا بوده 😍🙏🏻❤️

    ۴ هفته پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عشق منه نفس. واقعا نفسم شده🥰❤️

    ۳ هفته پیش
کپی شد!