نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و هفتم :
از کافه که بیرون آمدند، انرژی خفتهای زیر پوست هردویشان نشسته بود. پردیس دستهایش را توی جیب پالتویش کرد و به چشمان نفس زل زد. نگاهش، زیر آخرین نورهای در حال غروب خورشید، مانند دو گوی سوزان تنش را سوزاند. لبخندی زد و پرسید:
-الان کجا بریم؟
نفس نگاهی به هوا انداخت و جواب داد:
-دیگه بریم خونه. هوا داره خاموش میشه.
چشمهای پردیس تا آخر گرد شد. یکدفعه دستهایش را دور نفس اندا
لطفا صبر کنید...
