پارت صد و هفتم :

از کافه که بیرون آمدند، انرژی خفته‌ای زیر پوست هردویشان نشسته بود. پردیس دست‌هایش را توی جیب پالتویش کرد و به چشمان نفس زل زد. نگاهش، زیر آخرین نورهای در حال غروب خورشید، مانند دو گوی سوزان تنش را سوزاند‌. لبخندی زد و پرسید:
-الان کجا بریم؟
نفس نگاهی به هوا انداخت و جواب داد:
-دیگه بریم خونه. هوا داره خاموش می‌شه.
چشم‌های پردیس تا آخر گرد شد. یکدفعه دست‌هایش را دور نفس انداØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    خیلی عالی بود،نفس ناز دوست داشتنی،حالا باید دروغ بگه؟ آرش که بهشون گفته که کجا بوده 😍🙏🏻❤️

    ۳ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    عشق منه نفس. واقعا نفسم شده🥰❤️

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️