نفس هایم به قلم الهه محمدی
پارت صد و یک :
مشغول سروکله زدن با حنانه بود. آنروز دوباره ویرش گرفته بود و شیطنت میکرد. دستهبندی کارها که تمام شد و هنوز به حرفش گرفته بود، فهمید دارد لوندی میکند. از پشت میز بلند شد و با نوک خودکار به صفحهی لبتاب زد:
-کارو رو همین فایل کاملش کن و ببندش.
جوابش را میدانست اما قری به سر و گردنش داد و پرسید:
-اونوقت واسه باقی کارا چی کار کنم؟
تیز به حنانه نگاه کرد و سخت جواب داد:
-وØ

لطفا صبر کنید...

م
1خدای من،تو دیگه چه نفسی هستی پردیس،این همه سال حتی یه بار امتحان نکردی به این خط زنگ بزنی ؟😠😮🙏🏻❤️