سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت شصت و یک :
خاک روی میزها را پاک کردم. پنجرهها را باز کردم و گذاشتم هوای تازه، بوی ماندگی و مرگ را بیرون ببرد.
خانه هنوز خالی بود. جای مهسا هنوز درد میکرد. اما دیگر یک مقبره نبود. داشت دوباره شبیه «خانه» میشد.
و من، برای اولین بار بعد از هشت ماه، دوباره احساس خوبی داشتم.
بعد از آنکه خانه را به یک سر و سامان نسبی رساند و برای اولین بار در هشت ماه گذشته، بوی غذا به جای ماندگی در فضا پیچید، ح
لطفا صبر کنید...
