سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت چهل و پنجم :
در پروندهای گیر افتاده بودم که هیچ حرکتی نمیکرد، و در زندگی شخصیای که با سرعت نور از هم پاشیده بود. هم قاتل را گم کرده بودم، هم پناه را.
و نمیدانستم کدامیک، برای همیشه از دست رفته بود.
تلفن روی میزم، با آن صدای زنگ گوشخراش اداریاش، مرا از مِهِ غلیظ افکارم بیرون کشید. چشمهایم را از صفحهی مانیتور، که نمودار بیحاصلِ موقعیتیابیهای سهماههی تاکسی حمید رفیعی را نش
لطفا صبر کنید...
