سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت چهل :
«لطفاً... حمید صدام کنید.»
«حمید.» اسمم را امتحان کرد. قبلا هم گفته بود بعید میدانستم یادش مانده باشد «کارم بود. هرچند، قبول دارم، دیوارنوردی معمولاً جزو خدمات دفتر ما نیست.»
«پاتون...» نگاهم به آن باندپیچی حجیم افتاد. «همهش به خاطر منه. چون دنبال اون شاهد میگشتین.»
فنجان را با صدای خشکی روی میز گذاشت. «به خاطر پرونده بود. من میدونستم بیگناهی. وقتی یه چیزی رو بدونی، نمیتو
لطفا صبر کنید...
