پارت سی و نهم :

«سلام. با خانم الینا شادان کار داشتم.»
نگهبان ابرویش را بالا انداخت. «خانم شادان؟ شما؟... پیک هستید؟»
خونم به جوش آمد، اما صدایم را آرام نگه داشتم. «نه. من... من حمید رفیعی هستم. موکلشون. گفتن منتظرم هستن.»
کلمه‌ی "موکل" هم چیزی را عوض نکرد. نگهبان با همان بی‌میلی و ناباوری گوشی را برداشت. لحنش با من زمین تا آسمان فرق داشت.
«خانم شادان، وقت بخیر. ببخشید مزاحم می‌شم... یک آقایی این

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️