سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت هفده :
واقعیت این بود که به خودم شک کرده بودم.
حالم خیلی بد بود. نفسم بالا نمیآمد. دستبند، سنگینتر از هر وزنه و زنجیری بود.
شاید... شاید من واقعاً این کار را کرده بودم.
فصل دوم
نمیدانستم چقدر در آن اتاق کوچک چرخیده بودم. دو قدم به جلو، دو قدم به عقب. پاهایم میسوخت و زانوهایم از این راه رفتن بیوقفه در فضایی به اندازهی یک قبر، درد میکرد. آن خلاء سیاه در حافظهام، آن شکِ وحشتنا
لطفا صبر کنید...
