پارت بیست و پنجم :

ـ دیبا مامان؟
کفش‌هایم را از پا کندم و وارد خانه شدم.
طبق معمول مامان روی کاناپه همیشگی‌اش نشسته بود و کتاب می‌خواند.
ـ سلام.
از بالای عینک نگاه جدی انداخت و بعد هم نگاهش را با تاخیر به سمت ساعت کشاند.
ـ علیک سلام.
خوب طعنه کلامش را متوجه شدم.
ـ ببخشید یکم خریدهام طول کشید.
بدون اینکه نگاهم کند پرسید:
ـ شام خوردی؟
ـ آره.
دیگر چیزی نگفت و خودش را با کتاب خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ۰۰۰۰

    0

    فکر کردم الان پارت گذاشته شده و وقتی دیدم ۱۶ روز پیش فقط یک پارت بوده خورد تو ذوقم...

    ۱ ماه پیش
کپی شد!