فرکانس شیطان به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت بیست و پنجم :
ـ دیبا مامان؟
کفشهایم را از پا کندم و وارد خانه شدم.
طبق معمول مامان روی کاناپه همیشگیاش نشسته بود و کتاب میخواند.
ـ سلام.
از بالای عینک نگاه جدی انداخت و بعد هم نگاهش را با تاخیر به سمت ساعت کشاند.
ـ علیک سلام.
خوب طعنه کلامش را متوجه شدم.
ـ ببخشید یکم خریدهام طول کشید.
بدون اینکه نگاهم کند پرسید:
ـ شام خوردی؟
ـ آره.
دیگر چیزی نگفت و خودش را با کتاب خ
لطفا صبر کنید...

۰۰۰۰
0فکر کردم الان پارت گذاشته شده و وقتی دیدم ۱۶ روز پیش فقط یک پارت بوده خورد تو ذوقم...