پارت پنجاه و سوم :

بهزاد دست چپش را بالا آورد و برای خفه کردن رضا به خود زحمت داد. حواسش به سجاد متمرکز بود و این سروان عزیز را بدجور مضطرب، نگران و کلافه کرده بود. لعنتی! حالا می‌فهمید چرا ابریشم آنقدر استرس داشت. نگاه نافذ این مرد حتی بدن شیر را هم می‌لرزاند چه برسد به یک پلیس تازه کار که...
مرد در کمال بهت و غافلگیری، دستش را سمت سجاد دراز کرد. خیره به تک‌تک اجزای صورت سجاد گفت:
- بهزاد خوان‌زاده!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • برکه

    0

    خب پس ی دیوونه دیگ اومد خوش اومدی روانی جدید

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    😂😂

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    3

    حرکت سجادو دوس داشتم افرین😁

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا کدوم حرکتش رو دوست داشتی؟

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    0

    شجاعتش جلوی بهزاد ، و جاخالیش موقع چاقو کشیدن بهزاد

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اهان بالاخره پلیسه دیگه

    ۳ ماه پیش
  • شقایق

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    یا میتونه اینطوری پیش بره که عمو بهزاد کم کم از شجاعت سجاد خوشش بیاد و خودش بانی ازدواج بشه.

    ۳ ماه پیش
  • شقایق

    1

    وایییییی اگه اینطوری باشه که خیلی قشنگ میشه

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره باید ببینیم چطور پیش میره

    ۳ ماه پیش
  • شقایق

    1

    داره باورم میشه طلوع واقعا عاشق سجاده

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    شاید واقعا هست

    ۳ ماه پیش
  • شقایق

    0

    جیغغغغغغغغغغغذنپخدلژیزتمکثمایس

    ۳ ماه پیش
  • زهره

    1

    لحظه لحظه اش قشنگ پیش میره

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    باعث شادی بندست

    ۳ ماه پیش
کپی شد!