پارت بیست و هشتم :

جعفری با ترس، چند قدم لق خورد و نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد.
خودش را جمع و جور کرد، دستش را بی‌اختیار به پیشانی‌اش برد، صدایش می‌لرزید:
_قربان… به خدا… به خدا… دیشب… دیشب ساعت هشت…
کیوان یک قدم دیگر جلو رفت:
_دیشب ساعت هشت چی؟ درست حرف بزن مرتیکه به درد نخور!
جعفری قورت محکمی داد:
_به خدا، سردار رحیمی… دیشب ساعت هشت ما رو مرخص کردن، قربان!
گفتن خودشون هست

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!