پارت هشتاد و پنجم :

فرمانی که حالا بالای سرم،تمام ذوق و خوشحالی وجودش را، روی دایره ریخته بود و از دکتر میخواست جز به جز اعضای بدنش را نشانش دهد...چقدر قند بود...کنار مردی باشی که با تمام تنت میپرستی اش...و همان مرد پدر کودک درون شکمت باشد.
و حالا اینگونه شاد در کنارت لحظه هایش را سپری کند..اینگونه برای حالت بیقراری کند ای کاش زمان می ایستاد...ای کاش فرمان تا به ابد اینگونه در کنار من و پسرم میماند...
ای کاش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️