پارت هفتاد و دوم :

-بتمرگ سرجات .
خیلی وقت بود منتظر هچین روزی بودم برای تسویه حساب. اتفاقا خیلی حرفا داریم باهمدیگه!!
بطور مثال اون بچه بی گناهی که کشتیش
بچه...همان جنینی که داشت در شکمم شکل میگرفت را میگفت؟ همانی که زن خودش قصد کشتنش را داشت؟
با تمسخر خندیدم ، به مبل تکیه دادم:
-من کشتم؟ باور کنم که جدی جدی منو قاتل اون بچه میدونی؟
اخمم هایش را درهم کشید به سمت من خم شد:
-پس کی کشت؟ عمه Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️