نجابت گناه به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و دوم :
-بتمرگ سرجات .
خیلی وقت بود منتظر هچین روزی بودم برای تسویه حساب. اتفاقا خیلی حرفا داریم باهمدیگه!!
بطور مثال اون بچه بی گناهی که کشتیش
بچه...همان جنینی که داشت در شکمم شکل میگرفت را میگفت؟ همانی که زن خودش قصد کشتنش را داشت؟
با تمسخر خندیدم ، به مبل تکیه دادم:
-من کشتم؟ باور کنم که جدی جدی منو قاتل اون بچه میدونی؟
اخمم هایش را درهم کشید به سمت من خم شد:
-پس کی کشت؟ عمه Ù
لطفا صبر کنید...
