نجابت گناه به قلم زهرا خزائی
پارت هفتاد و یک :
-خواب بودم خب....نشنیدم
-کجایی الان؟ کی خونس؟ نگاهی به اطراف انداختم:
-هیچکس من و کثومیم فقط
نفس راحتش به گوشم رسید و ترجیحم نپرسیدن دلیلش بود....میدانستم که صادق نخواهد بود.
-توژال من باید برم ، هرکی اومد به من اطلاع بده سریع اکی؟
منتظر تاییدم نماند و تماس را خاتمه داد...
چه شخصی قصد آمدن داشت که این چنین شهریار هول کرده بود؟
با فکری مغشوش وارد آشپزخانه شدم چشم چرخاندم
لطفا صبر کنید...
