نجابت گناه به قلم زهرا خزائی
پارت دوازده :
بلندتر خواندم:
-غصههاش به من رسید شادیاش به دیگرون.
رو کردم به آسمان ، آسمانی که دگر آبی نبود.سیاه شده بود، همانند زندگیم... سرم را بالا گرفتم و چشمانم را بستم.
برایم توقف نابههنگامم وسط راه اهمیتی نداشت.
زیرلب تنها گفتم:
-خدایا کمکم کن.کمک کن پشت سر بزارمهمه اینارو...
با صدای ویبره موبایل، خوابالود با دستمرا روی تخت در جستجو دراوردم تا بلکه پیدایش کنم. همجا را گشتÙ
لطفا صبر کنید...
