پارت دوم :

-فرمان کیه؟
شانه بالا انداخت:
-نمیدونم بخدا.
به قد و بالایش نگاه میکردم و قربان صدقه میرفتم.
گوشیم را برداشتم و در برنامه هایش چرخ زدم ، همیشه فرمان بخاطر این عادتم دعوایم میکرد.به صدای پخش شده او در ذهنم خندیدم.
عجیب بود صدای زیادی از بیرون نمی‌امد . حتما همکار فرمان است؟
فکر نکنم! بدون هماهنگی کسی جرات نداشت دمه درش بیایید.
یک آن صدای فریاد بلند شد.صدای فرمان و مردی که میدانستم پدرش است!
دلم گواه بد میداد!!این خانواده خیلی ساکت بودند.چطور اکنون دارن این چنین داد و فریاد میکنن؟
از اتاق بیرون رفتم.
هردو عزتمند ها ایستاده داشتند بر سر یکدیگر فریاد میزدند.
ترسیده لب باز کردم:
-سلام!
صداها ساکت شد.نگاها به من دوخته شدند.
اردشیر بابا نفس نفس میزد و فرمان ، آن فرمان همیشگی نبود...نگاهش آشفته شده بود.
-بابا چیشده؟
معصومیت کلامم اردشیرا شکست.اشک از چشمانش روانه میشد...یک قدم رفتم عقب. هرچه شده بود مطمئنم خبر خوبی نبود...
اردشیر بابا کلافه چنگی به موهایش زد:
-توژال بابا بیا بشین لطفا.
چشم دوخته بودم به دهانش.میگفت و من لحظه به لحظه وا میرفتم...لحظه به لحظه چشمانم تار میشد.
-چاره ای نداریم جز ازدواج فرمان و لا‌دن!
دهانم باز مانده بود. چیشد؟ تو ۵دقیقه چجوری زندگی من از اینرو به اونورو شد؟عشق من با دوستم ازدواج کنه؟مگه لادن نمیدونست ما همو دوست داریم؟مگه همه عالم نمیدونن ما باهمیم؟ میخوایم ازدواج کنیم؟ مگه همه نمیدونن من حتی لباس عروسمم سفارش دادم؟؟؟
اردشیر بابا میگفت بابای لادن ، یعنی شریکش جوری زیر آبی رفته که اگه اینا به ازدواج لادن با فرمان تن ندن.
همه دار و ندارشونو‌ از دست میدن.اما از دست دادن مهم نبود.مهم مادر مریض فرمان بود که درمان و داروهاش قیمت های سرسام‌آوری داشت.اگه قبول نمیکردن یعنی امضا پای مرگ مادر فرمان...
"حال"
پله های سالن عقدشان را قدم قدم پایین رفتم. دیدمشان کنار هم دیگر نشسته بودند.مرد من چقدر جذاب شده بود در آن کت‌شلوار. مردی که قرار بود داماد من شود...
-....ایا وکیلم؟
چشمانم روی فرمان و او‌ روی من بود.میترسم از آینده. میترسم نتونم دووم بیارم اینجوری.
همه منتظر بله فرمان بودن و اون منتظر اجازه من.چشمای لعنتیمو روی هم گذاشتم و فرمان بله را گفت.
تحمل فضا را نداشتم.فضایی که همه دست میزدند و تبریک میگفتن...تموم شد . فرمان مال یکی دیگه شد.دیگه ازش سهمی ندارم.
بدون اینکه کسی متوجه بشه سالنو ترک میکنم .آسمان هم داشت برایم اشک میریخت.فکر نمیکردم یک روز به این نقطه برسیم...قطرات اشکم با باران صورتم را خیس کرده بودند.هق هقم را در دهانم خفه کردم. نباید کسی صدایش را بشنود.نباید شب کسی خراب شود.سرم را تکیه درختی دادم و سر خوردم زمین.آتشِ به جانم افتاده چنان شعله ور بود که سرمای هوا هم نتوانست با این آتش مقابله کند.
موبایلم دائم داشت زنگ‌ میخورد. من میدانم کیست اما قلبم طاقت ندارد صدایش را بشنود.
زیرلب نالیدم:
-فرمان تروخدا زنگ نزن. سختش نکن.جان توژال نکن...
مطمئنم اگر اینجا بود داد میزد که چرا مرا با جانت قسم میدهی...
-خدایا به بزرگیت قسمت میدم امشبو تموم کن. اخ خدا جونم داره میاد بالا.دارم کم میارم دیگه خداااا.
یعنی صدایم به عرش خدا میرسید؟یعنی میشنوید فریاد این بنده بال شکسته اش را؟
صدای پیامک توجه ام را جلب کرد:
-توژال حال مامان فرح بد شده.داریم میبریمش بیمارستان.برسون خودتو..
سراسیمه از جا بلند شدم.مامان فرح مادر فرمان بود.جان فرمان بود.جان همه ما بود این زن.بخاطر او،ما همه این وصلت را انتخاب کردیم.
چندباری بخاطر پاشنه های بلندم سکندی خوردم اما بی توجه به دردش ، به سمت سالن حرکت کردم.
همه دور شخصی جمع شده بودند.همهمه ایجاد شده بود.چشمانم گشاد شد .خودم را به حلقه نزدیک مامان فرح رساندم.
چشمانش نیمه باز بود و تقلا میکرد برای نفس کشیدن.دستش را روی قلبش گذاشته بود و ناله میکرد.چشمان فرمان لرزان و نگران بود.
مدام دست مادرش را بوسه میزد و میگفت :"الان میرسه اورژانس مامانم."
مامان فرح با دیدن من چشمان اشکیش‌را روی هم گذاشت: "-تو...توتتوژال."
نگاها نشست روی صورت آشفته من.روی چشمان قرمز من...
خودم را نزدیکش کردم:
-جانم مامان . جانم عزیزم؟
حرف زدن سختش بود اما تلاش کرد که بگوید:
-منو ببخش توژال. فرمان بخاطر من راضی به این ازدواج شد.حلالم کن. اگه چیزیم شد حلالم ک...
دستمو دور صورتش حلقه کردم:
-هیییش هیچی تقصیر تو نیست.تو هیچ گناهی نداری.تو عشق منی خوشگله. یعنی چی چیزیم شد؟هیچیت نمیشه.قلبت خودشو لوس کرده یکم فقط الان. مگه نه؟
با حرفم لبخند زیبایی زد.
با لبخند او‌، اردشیر و فرمان هم با لبخند و نگاهی قدردان نگاهم کردند.
کسی از آن سو فریاد زد : "اومدن. اومدن."
جمعیتی که از خیلی نزدیکان مامان فرح بودن ، پشت در همگی منتظر نشسته بودند.
فرمان مغموم ، سرش را میان دست‌هایش گرفت و با پاهایش بی‌قرار روی زمین ضرب میزد. اردشیر خان هم آنقدر راهرو‌ را رفت و آمد که نگران پاهایش شده بودم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️