نجابت گناه به قلم زهرا خزائی
پارت یک :
-فرمان یعنی هیچ راهی نداریم؟ تنها راه حل ازدواج تو با دوستمه؟
با چشمانی انبوه از غم گفت:
-توژال تو زن منی قلبا...بهت قول میدم به عقد رسمی تبدیلش کنم برات..
همه راههارو امتحان کردم.
خودتم میدونی
من یه تار موی گندیده تورو به دنیا نمیدم.
هقهقهای آرومم را در دهان خفه کردم
و فرمان را به عقب هل دادم:
-برو اونور...
از حرص بسته شدن چشمانش
مشخص بود چقدر جملهام جانش را عذاب داده ،
اما من که قصدم عذاب دادن نبود...
من تنها آمده بودم تا خود را عذاب دهم...
آمدهام تا شاهد عقد عشقم و دوست صمیمیم شوم.
به دیوار تکیه دادم تا بر زمین آور نشوم...
باید از امشب یاد میگرفتم تنهایی سرپا بودن را.
دیگر فرمانی نبود که مانع زمین خوردنم شود.
-نریز این قطرههای ارزشمندو برای منه بیشرف.
خدا منو لعنت کنه که نمیتونم کار....
دستمرا روی لبانم گذاشتم:
-هیس نگو. تو تقصیری نداری. برو دیگه ، داره دیر میشه.خیلی وقته کار ما از این حرفا گذشته.
با یادآوری امشب . بغض بیخ گلویم چسبید.
-خودت میدونی خدا روی زمین من توعی.تو دلیل تپیدن این قلبی ولی بهتر از من این رسم مسخره و دلیل تحمل لادنو میدونی!خودم دارم نابود میشم از درون.یه فروپاشی عظیم درونمه.تو دیگه با این چشمای غمگین نگاهم نکن.اینجوری ببینمت، دیوونه میشم، میزنم عروسی و همه پلارو خراب میکنم. دستتو میگیرم میریماز اینجا.
گریختن؟
کاش میدونستی چقدر هرروز و هرشب به این کار فکر کردم و تهش به بن بست رسیدم!
اجازه جاری شدن به اشکایم را ندادم.
بغض گلویم را قورت دادم ، دستم را قاب صورتش کردم و با صدای مطمئن گفتم:
-فرمانم، قلبم، عمرم خودتم میدونی نمیشه... فراموش کن حال منو . مگه خودت همیشه نمیگی خیلی لوسم؟ اینم لوس بازی الکیه ، اخم نکن که قلبم میگیره. برو ، منم میام.
حرفی برای گفتن نداشت. درمانده تر از من بود. عزم رفتن کرد ، بی طاقت دستش را گرفتم. چشمان بی قرارش به من زل زدن.
انگار منتظر یه ندا از سمت من بود تا باهم بریم از این ولایت.
دست خودم نبود ، نازک نارنجی شده بودم، با صدایی لرزان گفتم:
-فرمان؟
یک جانم گفت و ندید صد جان برایش دادم.
-قول بده عاشقش نشی. قول بده دل به دلش ندی ! حتی اگه بهتر از من بود!
عصبی چشم برهم گذاشت، با خودش میجنگید تا صدایش بلند نشود.
دیدم که چقدر تلاش کرد اروم باشد. اما نتوانست.
فریاد زد :
-خفشوو توژال . خفشوو.
پا تند کرد ، ثانیه ای بعد صدای محکم بسته شدن در آمد . این یعنی اتاق را ترک کرد.
فقط من میدانستم این کلمه چقدر دوستت دارم درونش نهفته است.
چشمانم مانند زمانای پیاز رنده کردن میسوخت. انگار کیلو کیلو پیاز گرفته بودند زیر چشمم. من که درد اصلی این چشم هارا میدانستم!اما بگذریم.امشب چشم همه به من است!
همه منتظرن ببینن چقدر میتونم در عروسی عشقم و رفیقم دوام بیاورم.
نباید این اشک ها بریزند! نباید.نباید بفهمن چقدر جانم درد میکند.نباید بفهمند چقدر قلبم تیر میکشد.
توژال گریه نکن.آرایشت خراب میشه ها.گریه نکن توژال سیاه بخت.چیشد که به این نقطه رسیدی بخت برگشته؟تو که لباس عروست را هم انتخاب کرده بودی!
فرمان خسته چشم روهم گذاشت و گفت:
-بپر اینجا ببینم
با شوق دوویدم سمتش
کاش زورم به دنیا میرسید و میتونستم تا همیشه اینجا بمانم.کاش همه عالم میفهمیدند خانه من اینجاست.این بار هم مثل همیشه تمام جانم درد میکرد گویی کوه جابهجا کرده ام.
خسته زیر لب گفتم:
فرمان من خیلی خوابم میاد .میخوام یه ذره بخوابم .سر صدا نکن .باشه؟
بوسه به سرم زد و عطر موهایم رانفس کشید.
گفت:
- بخواب توژالم بخواب زندگی فرمان.سرتو روی کدوم بالشتی میخوای بذاری؟
این بازوهارو برای ننه خانمم بزرگ که نکردم تصدقت .بزرگ شدن تا راحت بخوابی شما چشمه حیات من.
صدایم را بچگانه کردم:
-من بمیرم برات؟
اخم کرد:
-خدا نکنه ! این چه حرفیه.تو جون منی. باید زنده باشی تا من زندگی کنم.
-فرمان چندتا بچه میخوای تو؟
تو فکر فرو رفت:
-هرچندتا که تو اذیت نشی.
-دختر یا پسر؟
-یه دختر یه پسر حتمی . بقیشونم هرچی شدن الهی شکر.
سکوت کردم. جفتمان داشتیم به آینده نامعلوممان فکر میکردیم...
خیره چشمانش شدم.براستی که عسل بودن.چه چشمانش. چه وجودش در زندگی من.با ورودش شیرینی زندگیم شد این آدم.
بار دیگر خدا را شکر کردم بابت وجود فرمان.بابت این همه خوشبختیم . او نور روزهای تاریکیم بود .
کم کم چشمهایم گرم شده به خوابی عمیق فرو رفتم..
-توژال ؟ شیرینی زندگیم؟ میخوای همینجوری بخوابی خوشگلم؟
کش دادم بدن خودم را و نق زدم:
-فرمااان بزار بخوابم. لطفااا.
مردانه خندید :
-پاشو زبون نریز توژااال
دستانم را مانند بچه ها دراز کردم:
-منو بلند کنن.
برایم زیرلب ترانه هایمان را میخواند
خجول گفتم:
-عههه فرماان.
-جاااان فرمان؟
محوش شدم . خواستم بگم دور جانت بگردم که زنگ خانه به صدا درامد!
لطفا صبر کنید...
