در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت صد و بیست و پنجم :
**فصل ۱۶۰: شکار**
در حالیکه بعضیها طعم عدالت را میچشیدند و بقیه درگیر دادگاه و محاکمه بودند، کیارش نمیتوانست فقط یک نفر را از ذهنش بیرون کند. در را باز کرد. سکوت خانه چون پارچهای خفهکننده دورش پیچید. در طبقهی بالا، تاریکی اتاقش او را بلعید. بهسمت کمد رفت و کشوی بالا را با خشمی ناگهانی باز کرد. لباسها بیرون ریختند و روی زمین پخش شدند، اما او توجهی نکرد.
انگشتانش نخست پیر
لطفا صبر کنید...
