در آغوش دشمن به قلم نسترن شاکر
پارت صد و بیست و ششم :
**فصل ۱۶۱: ورق تازه**
نور طلایی صبح از لای پردهها به اتاق میتابید. برای اولین بار در سالها، روزی زیبا بود؛ دستکم برای کیارش. روی میز ناهارخوری نشسته بود، فنجان قهوهاش بخار میکرد و نگاهش روی تیتر درشت روزنامه دوخته شده بود: «جسد مینا یزدانی در حادثهای مرگبار پیدا شد.» عکس کنار خبر، لاشهی مچالهشدهی خودرویی لوکس را نشان میداد که در پایین درهای عمیق افتاده بود. در گزارش
لطفا صبر کنید...
