زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و هشتم :
پیرزن چشم و ابرویی برای نیش باز عاطفه چرخاند تا به بذلهگوییاش پایان دهد. مادر یک دختر نوجوان بود و هنوز باید به او میآموخت در مقابل میهمان چطور رفتار کند. چشمان ترگل به اینسو و آنسو پنجه میکشید. تلألو نور از پنجرههای هلالی و رنگی ساطع میشد و تاجهای نباتی مبلمان زرشکی را برق میانداخت. صاحب این خانهی بزرگ و زیبا، در چیدن اثاثیهی قدیمی و آنتیک سلیقهی زیادی به خرج داده ب
لطفا صبر کنید...

هستی
0واقعا بعضی مواقع یه غریبه از هزاران آشنا آشنا تر سپاس بانو