زخمه ی خلقان به قلم لیلا مرادی
پارت دویست و هفتم :
مادامی که با غم و دلخونیهایش دست و پنجه نرم میکرد، یک کلام محبتآمیز کافی بود که شعلهی گرمی بر خزان روحش بتابد. اینکه هنوز در چرخهی زوال زندگی پوسیده نشده بود چه علتی داشت؟ سر بالا آورد، نگاهشان که به هم تلاقی کرد، چیزی در سینهاش لرزید، انگار یخهای قلبش ترکید. به نظر از پاسگاه برمیگشت که حتی فرصت نکرده بود لباس فرم نظامیاش را عوض کند. چشمان مخملی و گیرایش رشتهها
لطفا صبر کنید...

فخری
1سپاس فراوان لیلا جون خدا قوت عزیزم عالی بود قلم زیبات ماندگار ❤️ 🍀 ❤️ 🍀 ❤️ 🍀