پارت صد و شصت و نهم :

روی صندلی ماشین نشسته‌بودم اما، ذهنم میان بابا و داوین جا مانده‌بود.
آن‌قدر گوشه‌ی شالم را دست‌کاری کرده‌بودم که پارچه‌ی نازکش، چروکیده دیده میشد.
می‌دانستم داوین یک‌دنده‌است اما پدر من از او، لجبازتر و یک‌دنده‌تر بود.
از همان ابتدا می‌خواست مرا تحویل پلیس‌ها بدهد، هنوزهم که هنوزه، از این نظرش صرفِ‌نظر نکرده‌بود. می‌ترسیدم این پافشاری‌های مداومش، کار دستم بده

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    ای وای کاش پیاده نمیشدن.ممنون از قلم زیبات نازنین جان خدا قوت ♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    ۳ ماه پیش
  • سعادت

    0

    وای خدا جون نه بیچاره مهررو وداوین توی همچنین روز ی

    ۳ ماه پیش
  • محیا

    0

    واییییییییییی چقدر بد شد حالمون گرفت بیشعور برو گمشو دیگه چی میخای از جون اینا شیطان بزرگه این پاشا اه اه

    ۴ ماه پیش
  • ماهرخ

    0

    زابای مهرو عاقلانه ترین فکر رو کرد اگه زودتر از اینا این کارو کرده بودن الان مهرو توی چنگال پاشا نبود

    ۴ ماه پیش
  • راز

    2

    کاش پارت هدیه میدادین بانو جای حساسی تموم شد

    ۴ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    حتما عزیزم، به محض تکمیل شدن پارت ارسالش میکنم🌹🌱

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    2

    لعنت بهت پاشا 😡😡 نازنین جان گلم دخترم پارتمون نشه 😁گناه داریم آخه بمونیم تو خماری

    ۴ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی فاطمه قشنگم، درحال اماده سازیه پارت بعدم زود زود قرارش میدم🙂💔

    ۴ ماه پیش
  • آمنه

    0

    خوشی به ما نیومده اخه چرا هیچ کسی پشت سر اونها نیست حداقل اطمینان پیدا میکردن در چنین مشکلی کسی هست به دادشون برسه الان دلم آشوب شد نکنه سر بچه بلایی بیاد یا اصلا اتفاق بدی بیفته امیدارم پدر داوین با پاشا دست به یکی نکرده باشند

    ۴ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا، خیلی تنهان🫠 مرسی ازت امنه جانم🫰🏻♥

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب

    3

    خب ... انتظار همچین اتفاقی رو داشتم 🤓امیدوارم به خیر بگذره 🌞👶🌼 ممنون نازنین جان ❤

    ۴ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم از تو مهتاب قشنگم♥🌔

    ۴ ماه پیش
  • راز

    0

    ای وااای این سگ دست بردار نیست ک نیست داوین هم بی احتیاطی کرد نباید میرفت بیرون ماشین تهدیدای پاشا رو شنیده بود

    ۴ ماه پیش
کپی شد!