تلالو هور به قلم نازنین هاشمی نسب
پارت صد و شصت و نهم :
روی صندلی ماشین نشستهبودم اما، ذهنم میان بابا و داوین جا ماندهبود.
آنقدر گوشهی شالم را دستکاری کردهبودم که پارچهی نازکش، چروکیده دیده میشد.
میدانستم داوین یکدندهاست اما پدر من از او، لجبازتر و یکدندهتر بود.
از همان ابتدا میخواست مرا تحویل پلیسها بدهد، هنوزهم که هنوزه، از این نظرش صرفِنظر نکردهبود. میترسیدم این پافشاریهای مداومش، کار دستم بده
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
سعادت
0وای خدا جون نه بیچاره مهررو وداوین توی همچنین روز ی
۳ ماه پیشمحیا
0واییییییییییی چقدر بد شد حالمون گرفت بیشعور برو گمشو دیگه چی میخای از جون اینا شیطان بزرگه این پاشا اه اه
۴ ماه پیشماهرخ
0زابای مهرو عاقلانه ترین فکر رو کرد اگه زودتر از اینا این کارو کرده بودن الان مهرو توی چنگال پاشا نبود
۴ ماه پیشراز
2کاش پارت هدیه میدادین بانو جای حساسی تموم شد
۴ ماه پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
حتما عزیزم، به محض تکمیل شدن پارت ارسالش میکنم🌹🌱
۴ ماه پیشفاطمه ❤️
2لعنت بهت پاشا 😡😡 نازنین جان گلم دخترم پارتمون نشه 😁گناه داریم آخه بمونیم تو خماری
۴ ماه پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
مرسی فاطمه قشنگم، درحال اماده سازیه پارت بعدم زود زود قرارش میدم🙂💔
۴ ماه پیشآمنه
0خوشی به ما نیومده اخه چرا هیچ کسی پشت سر اونها نیست حداقل اطمینان پیدا میکردن در چنین مشکلی کسی هست به دادشون برسه الان دلم آشوب شد نکنه سر بچه بلایی بیاد یا اصلا اتفاق بدی بیفته امیدارم پدر داوین با پاشا دست به یکی نکرده باشند
۴ ماه پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
دقیقا، خیلی تنهان🫠 مرسی ازت امنه جانم🫰🏻♥
۴ ماه پیشمهتاب
3خب ... انتظار همچین اتفاقی رو داشتم 🤓امیدوارم به خیر بگذره 🌞👶🌼 ممنون نازنین جان ❤
۴ ماه پیش
نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان
ممنونم از تو مهتاب قشنگم♥🌔
۴ ماه پیشراز
0ای وااای این سگ دست بردار نیست ک نیست داوین هم بی احتیاطی کرد نباید میرفت بیرون ماشین تهدیدای پاشا رو شنیده بود
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0ای وای کاش پیاده نمیشدن.ممنون از قلم زیبات نازنین جان خدا قوت ♥️♥️♥️♥️♥️♥️