پارت صد و شصت و هشتم :

برایم مهم نبود که مهراد و داوین، برای غافلگیری من چه نقشه‌هایی کشیده‌بودند!
برایم مهم نبود که تا دقایقی پیش، از خبرِ تلخ مهراد حزین و رنجور مانده‌بودم.
همین لحظه‌ و همین دقیقه‌ی دلنشین، برایم مهم بود. آن‌قدر از دیدن سیمای مامان و مهراد خوشحال شده‌بودم که به‌قول معروف، درپوست خود نمی‌گنجیدم.
از سالن بیرون دویدم و مستقیم به‌سمت مامان شتافتم.
مامان تا متوجه‌ی حضور م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه ❤️

    1

    چیشد چیشد؟؟ قلبمو گرفت تو دستاش ، با خودش برد.🤣😁 خیلی قشنگ هم قافیه ش کردی آورین لطفاً زودتر پارت بده قلب من یک که تو دهنمه بقیه رو نمیدونم 💜💜💜💜

    ۴ ماه پیش
  • Zoha

    1

    به به مهراد هم رفت قاتی مرغا😔😁🤣

    ۴ ماه پیش
  • سعادت

    0

    عالی و زیبا قلمت مانا عزیزم 🌸🌸🌸🌸🌸🌸

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب

    1

    زیبا بود 🌹ممنون نازنین جان❤

    ۴ ماه پیش
  • فخری

    1

    امیدوارم پاشا به سزای اعمالش برسه.تا مهرو داوین ی نفس راحت بکشن.ممنون نازنین جان خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا❤️❤️❤️❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • راز

    1

    آفرین قلبش رو بهش بدین خب امیدوارم پاشا خرابکاری نکنه ک بعیده

    ۴ ماه پیش
کپی شد!