پارت صد و چهارده :

پاهایم از اضطراب می‌لرزید، اما قلبم فرمان دیگری می‌داد. وقتی به اتاق نریمان برگشتم، سکوتِ سنگینِ راهروهای عمارتِ قوام مثل بختک روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. می‌دانستم نریمان تا شب سراغم را نخواهد گرفت؛ او درگیر رایزنی برای آزادی فرداد با وزیر و وکیل بود.
نگاهی به پنجره‌ی بلندِ اتاق انداختم. ارتفاعش کم نبود، اما برای منی که تمامِ تپه‌های اطراف روستا را با تفنگِ پدری بالا و پایین

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • پرنیا

    0

    فرداد دل به کی خوش کرده😂😂

    ۵ ماه پیش
  • م..

    1

    دوست داشتم قمر یه سر رانندگی عروس بزرگ قوام ببینه حس میکنم قیافش دیدنی میشه 😂

    ۵ ماه پیش
  • ن س

    2

    من هم نمی دانم چرا نگرانش هستم

    ۵ ماه پیش
  • مایحه

    1

    😄 من می دانم.چون فرداد رو دوست داره. قول می دم بعداً کشف کنه که نریمان رو هم دوست داره.😄

    ۵ ماه پیش
  • م..

    1

    دارک شد قضیه 🤣

    ۵ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    اخه نگهبان کی بودی تو گوگولی😂😂😂😂بعدبه رخساره میگه زلزله

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    2

    اونجا که گفت زن نیست که زلزله ست😂😔

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    آرمان خیلی گوگولیه😭😭

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️