پارت هشتاد و دوم :

دارا:
گردن دردناکم رو لمس کردم و کنار در اتاق ایستادم.
دستم روی دستگیره رفت که بازش کنم اما فشارش ندادم.
صدای قفل اتاق دانیال هر چند دقیقه یکبار تو ذهنم تکرار میشد و همزمان تصویر گردن زخمی آلا پشت پلکم نقش میبست.
نفسم رو بیرون دادم.
عمیق و عصبی.
دیگه نمیتونستم تو اتاق موندن رو تحمل کنم.
آروم در رو باز کردم.
طوری که صدا نده.
سرم رو بیرون بردم که نور سالن مستقیم تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • شیدا

    0

    تفلی آلا ک یک روز خوش بعداز مرگ مادرش ندیده بنظرم بخاطر سرطان حتما باید سقط کنه بعدش دیگه دلیلی نداره کنار دانیال زندگی کنه طلاق میگیره با دارا زندگی میکنه دانیال هم با عشق اولش فوژان

    ۳ ماه پیش
  • محرابی

    0

    ای بابا سرطان داره بیچاره کم درد داشت این غوز بالا غوز شده. ممنونم زیبا بود خدا قوت

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    ۶ ماه پیش
  • کیمیا

    1

    اینجوری که من از خوندن پارت فهمیدم دانیال واقعا برای خود آلا ناراحت شده که اگه بچه رو از دست بده نابود میشه جای تعجب داره

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    دانیالم بد مطلق نیست که بعدشم هرآدمی بالاخره یه جایی از کاراش خسته میشه دیگه نه؟

    ۶ ماه پیش
  • Ayrin

    0

    وای خداا، واقعا نمیدونم چی میشه در آخر 🥲 ولی امیدوارم آلا زنده بمونه و بلاخره رنگ خوشی رو به چشم ببینه 💔

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    یه پایان خوب حق آلاست

    ۶ ماه پیش
  • محدثه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    پایام هر داستانی خوشه اگه قصه ناخوشه یعنی هنوز پایانش نرسیده

    ۶ ماه پیش
  • محدثه

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    ۶ ماه پیش
  • Asma

    0

    دیبا جان مرسی بابت اینکه پارت هدیه میزاری عزیزم 🙏 آلا بیچاره چقدر چالش های زیادی و داری تجربه میکنه کاش اخر رمان بد تموم نشه

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    فدات شم عزیزم

    ۶ ماه پیش
  • معصومه

    2

    بگردم واسه آلا، وسط بدبختیاش همین یکی کم بود🥲به قول دارا الان دانیال دلش خنک شد؟ عذاب وجدان نداره که آلا رو انقدر عذاب داده؟لااقل بهش بگین اون حق داره بدونه چه اتفاقی براش افتاده، وای دلم برا آلا کبابه😭😭بچم یه روز خوش نداره تو زندگیش، ممنون بابت پارت هدیه دیبا جانم

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    مرسی که کنارمی عزیزدلم😍

    ۶ ماه پیش
  • آنیا

    0

    ممنونم نویسنده جان بابت پارت هدیه💖

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫶🏻

    ۶ ماه پیش
  • آنیا

    2

    بدتر از شخصیت دانیال توی هیچ رمانی نخوندم.کی میگه این ادم لیاقت داره؟سختی کشیده که کشیده مگه فقط این یه نفر بوده که زیر بار مشکلات و ناراحتی کمرش خم شده؟دیگه داره خیلی بهش بها داده میشه از همه سمت.فقط امیدوارم پایان رمان حداقل شاد باشه و امیدوارم شادی آلا کنار دانیال نباشه.

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    پایان هر داستانی خوشه خیالتون راحت

    ۶ ماه پیش
  • نرگس

    3

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزدلم

    ۶ ماه پیش
  • م.ر

    1

    ای بابا دانیال شانس نداره 🥲🥲

    ۶ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    آلا شانس نداره بنده خدا

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️