پارت صد و شصت و ششم :

من مطیعِ فرمان‌های عجیب‌وغریب دینا شده‌بودم یعنی، چاره‌ای دیگر نداشتم.
اگر خلافِ جهت دینا حرکت می‌کردم بی‌شک این دختر، چشمانم را از حدقه خارج می‌کرد.
آن‌قدر ذهنم شلوغ و پرتلاطم شده‌بود که نمی‌دانستم انتهای چه‌مسیری برکه است و انتهای چه مسیری مرداب!
دینا مرا به‌سمت مسیری سوق داده‌بود که از دیدِ او، درست‌ترین و زیباترین راه و مقصد دنیا بود.
افکارم را در کمد ذهنم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    مرسی از رمان بی نظیرت نازنین جان خسته نباشی گلم عالی بود قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۴ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیز دلم🫰🏻🌔

    ۴ ماه پیش
  • راز

    0

    بیچاره هاگیر چه افعی افتادنا خواب راحتم ندارن

    ۴ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره واقعا😥🫠

    ۴ ماه پیش
  • Zoha

    4

    هیقققق.. من تحمل پایان تلخ ندارم واقعا.. یه جوری نیلماه کوچولو از دست پاشا نجات بده نازنین جان❤️

    ۴ ماه پیش
  • نازنین هاشمی نسب | نویسنده رمان

    مرسی از نظرت مهربون❣️🫰🏻

    ۴ ماه پیش
کپی شد!