آلفای من به قلم شادی سالاری
پارت چهل و سوم :
بدون اینکه نگاهش رو از ماهیتابه بگیره، شونهای بالا انداخت و زیر لب گفت: «برام مهم نیست (بدم نمیاد).» تازگیها حرف زدنش با من خیلی بهتر شده بود. حس میکردم اتفاقاتِ دیشب ما رو یه قدم به شناختِ هم نزدیکتر کرده و از اینکه داشت بهم اعتماد میکرد، نیشم باز شد. حالا دیگه راحت پشتش رو به من میکرد و به کارش میرسید و وقتی میخواستم لمسش کنم خودش رو عقب نمیکشید؛ این نشونهی خیلی خوبیه، او
لطفا صبر کنید...

Mari
5سلام عزیزم رمانت خیلی قشنگه این که به جزئیات دقت میکنی و هول هولکی نمیخوای داستان بره جلو هم خیلی خوبه اما پارت های رمان خیلی کوتاهن جوری که باید بزاریم دوروز بگذره که بیاییم بخونیم تا از رمان لذت ببریم